تبليغاتX
~*love story*~
Lovers Night

 

آیا هنوزم من رو به یاد داری ؟

باز حضورت را در کنارم و در کوچه های دل بی تابم حس می کنم.

فکری روحم رو آزار میده آری رفتن و نبودن تو...

می دانم از آن من نیستی اما با ندیدنت آن صورت زیبا و دلنشینت هم کم کم داره از خاطرم میره

می دانم باد با صحرا خوش است و گل و قاصدک هنوز هم یار دیرینه هم اند اما قاصدک دل تنگه اون خسته تر از همیشه است و هنوز هم چشم به راه باد صحرایش است.

نمی خواهد خلوت و نجوای عاشقانه باد و صحرا رو بهم بزند آنها به هم خو گرفتند.

قاصدک در دشتی پر از گل بازیگوشی می کنه همه چیز داره و بدون باد هیچی نداره

انگار اون زندانی دشت شده می خواد دلشو به دریا بزنه نمیتونه...

می خواهم ساده تر از همیشه بگم که دلتنگم و بدجوری هوات زده به سرم .

                  بدجوری دلتنگم برای چشمات

                                                 هنوز هم جون میدم برای ناز نگات

آرزو دارم بار دیگر سر روی شونه هات بزارم و سبک تر از همیشه بشم

از خدا می خواهم به نبودنت عادتم بده

روزها از با هم بودن و خاطرات آن باغچه می گذرد و من هنوز با آن خاطرات شب و روز زنده ام.

می خوام فقط بگم قاصدک خسته است و در پی نشونی از باد صحرایی... .

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1387/10/04ساعت  23:4  توسط  No Name  | 

 

وقتی هم آغوش هم در کوچه باغ تنهایی رشد می کردیم لطافت برگهایت قلبم را نوازش می کرد.

بوسه هایت غزل همیشه ماندن و بودن را بر لبانم جاری می ساخت

و شکوه قامت رعنایت سروهای باغ را به زانو در آورده بود و من مست حضورت

چشمانم دیگر جایی یا کسی را نمی دید ٬من مست بوی تنت ٬

در نگاهم فقط تو بودی.

آن زمان که باغچه کوچک با درختانش شاهد هم آغوشی ما بودند و ما می دانستیم سرنوشت برایمان چگونه ورق خواهد خورد.

  می دانستیم شاید دگر باری نباشد...

اما این را می دانم که حضورت همیشه با من است

حس حضورت را در تمامی لحظه های زندگیم میبینم و احساس می کنم و این تنها دلیل پایداری من است.

وقتی به خودم آمد که تیری از عشق ٬ قلب و نگاهم را در یک لحظه شکافته بود.

            حال می فهمم طنین تند قلبت چه می گفت :

                                             بوی یکرنگی ما تا ابدیت جاریست

+ نگاشته شده در  جمعه 1387/05/04ساعت  14:56  توسط  No Name  | 

 

 

دوباره شور و هیاهویی برپاست

در شهر جشن و سروری برپاست

****

نه اشتباه است در شهر دلم غوغاست

در باورم نیست چنین باشد این یک رویاست

****

آری رویای عجیبی در سرو دل دارم

به که گویم که دلم این چنین بی پرواست

****

آری تولد است امروز٬ تولد یک شاخه گل

تولدی که برای من تمام یک دنیاست

****

هرکه را دیدم بهم گفت غم و غصه سر انجام ندارد

باید از نو شروع کرد برای من تولد یک برادر بس است

 

 

+ نگاشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت  0:36  توسط  No Name  | 

 

سلامی دیگر و آغازی دوباره به این جهان فناپذیر


بار دیگر پنجره ای رو به آفتاب گرم زندگی باز میکنم تا با تابش دل انگیزش آرام گیرم .
نفسی از اعماق وجودم می کشم و مانند قحطی زده ها هوای تازه صبح را با ولع وارد جسمم می کنم.
این بار به درخواست بهترین دوستم وبلاگ نویس ام را آغاز می کنم.
و چه زیباست تولد دگر باره این زمین خاکی...
دوست داشتن زیباست به زیبای تمامی گلهای دنیا و شاید زیباتر از تمام زیبایی های جهان هستی.
می خواهم بنویسم ٬ بنویسم از نو شدن ها از تولد ها از آشنایی ها ...
اما چه کنم که باز مرگ ها و جدایی ها یادم آمد . چگونه شاد باشم در صورتی که نیستم ٬ چگونه بخندم وقتی معبودم نمی خندد.
چگونه برایش از دوست داشتن بگویم زمانی که با من هم صدا نیست.
صدایش مدام در ذهنم تکرار است که می گوید دوستت دارم.
اما باورش برایم سخت دشوار است.
دیر گاهی است که می پندارم او از آن من نیست.
چه کنم با این ذهن پر شک؟؟؟
اما باز خودم را فریب می دهم و می گویم او فقط از آن من است .
سکوتی محض همه جا را فرا می گیرد باز همان صداست می گوید دوستت دارم...
اما نه صبر کن صدایی دیگر نیز به گوش میرسد که می گوید دروغ است.
حال دیگر قلم در دستانم می لغزد انگار کسی توان نوشتن را از من ربوده است
بدنم سرد است آیا هنوز زنده ام ؟
و که میداند که آیا من زنده ام یا فقط جسدی متحرکم؟
کاش کسی میگفت که...؟

 

+ نگاشته شده در  جمعه 1387/04/28ساعت  22:22  توسط  No Name  |